بعضی وقتا دلت می خواد بشینی جلو آیینه...خودت و محکم بغل کنی...
تو چشای کثیفت نگاه کنی و به تموم گندهایی که تو زندگیت زدی فکر کنی...
فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی...
و یه آن دلت بخواد که تموم آدمکای دنیا روت بالا بیارن...
تف کنن تو صورتت و بهت بگن که چه قد ازت متنفرن...
بعضی وقتا خیلی چیزا لازمه...
لازم بود زنگ بزنم بهت...بعد از ۲ سال...لازم بود که بهم بگی نمی بخشمت...
لازم بود که بفهمم چه قدر حالت ازم به ان می خوره...
لازم بود که بفهمم چه قدر کثیف بودم...من به همه زندگیم گند زدم...
به همه زندگیم...
لازمه که بشینی پشت لعنتی ترین صفحه دنیا...
با صدای بلند هق هق کنی و تموم روزای تنهاییت و زنده به گور کنی...
امشب...
کم آوردم...
تا سپیده ی فردا چیزی نمونده...دعا کنید...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
تو سکوت می کنی...
سکوتی که برای من آسمان ها حرف است...سکوتی که آرامم می کند...
سکوتی که دوست دارم همیشه باشد...همیشه ی همیشه ی همیشه...
پیشترها...سکوت...فقط یک درد لعنتی بود...
از تمام سکوت های دنیا متنفر بودم...سکوت...همیشه ی خدا...بوی نم بارون می داد...
حالا...سکوت را دوست دارم...سکوتی که لبخند تو را یدک می کشد...
و من...دست و دلم...بی هوای بی هوا...می لرزد برای تمام لبخندها دنیای تو...
و باز بی هوای بی هوای بی هوا...در بوسه هایت غرق می شوم...!
د ی و ا ن گ ی ...
~~~
~~~
مخاطب کلمه هایم...
خیلی وقت است که کس دیگریست...
خصوصی قصه تحویلم ندهید...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
به تمام آدمها فکر می کنم...تمام آدم های زندگیم...
تمام آنهایی که آمدند و رفتند...تمام آن هایی که می آیند و می روند...
تمام آن هایی که دوستشان داشتم...و تمام آن هایی که دوستشان نداشتم...
به تو فکر می کنم...به تو که آسان آمدی و سخت می روی...
به خودم...به روزمره گی هایم که بوی حماقت می دهند...بوی همان غرور لعنتی را...
امشب باز از آن شب های پر از پشیمانی است...
از آن شب هایی که هزاران سال طول می کشد تا صبح شود...
از آن شب هایی که خاکستر می شوم زیر حجم تاریکی اش...
امشب باز...من هستم و...بنفش اتاقم و...آرزوهای کپک زده ام...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
حتی آن وقت ها که خیلی برایم رسمی نشده بودی...
حتی آن وقت ها که هنوز درست نمیشناختمت...
حتی کمی بعد ترش که ساعت ها کنار هم می نشستیم و من کلمه ای حرف نمی زدم...
و حتی آن وقت تر ها که تو باز هنوز برایم معنا نگرفته بودی...
من هم چنان می دانستم که تو همانی هستی که باید باشی...
همانی که من سال ها انتظارش را کشیدم ...
تو را من دیر شناختم...خیلی دیر...شاید آن وقت ها...تازه داشتم خودم را می شناختم...
که تو آمدی...یه هو...بی صدا...توی عسلی چشمانم ظاهر شدی...
و من هنوز که هنوز است ...دست ها ی مهربانت را فراموش نکرده ام...و نخواهم کرد...
تو را من دوس داشتم...جور دیگری...دوس دارم...طور دیگری...
آن قدر که این روزها...بی هوای بی هوا...برایم مهم شده ای...
آن قدر که این روزها اگر ساعت ها بیایند و بروند و تو نباشی...
من...دلم عجیب تنگ می شود...عجیب...
آن قدر عجیب که گاهی گیج می شوم از این همه اتفاقات عجیب تر که این چند ماهه افتاد...
و چه قدر سخت گذشت...و چه قدر دیر گذشت...و چه قدر عذاب کشیدم من این چند ماهه...
و چه قدر پیر تر می شوم...وقتی...بی هوای بی هوا...دلم می خواهد که بگویم برو...
تو هم برو...مثل همان خیلی ها که آمدند و رفتند...بارها و بارها...و باز...
امان از این غرور لعنتی...امان...!
حتی آن شب که سپیده زد و تو هنوز پشت خط هق هق می کردی...
و من می خندیدم از زور بغض...از زور درد...و تو چه قشنگ از سختی چند روز بعد می گفتی...
و باز من پشیمان می شدم...پشیمان پشیمان پشیمان...
تو را من دوس دارم...خیلی بیشتر از اویی که ادعای دوست داشتنش را داشتم...
تو را من دوس دارم...آن قدر که حال و روز خوبی نداشتم این روزها...
این روزهایی که تمامش داشت با بی تفاوتی هایم می گذشت...
و باز تو نخواستی...یا شاید...نتوانستی....نتوانستی که تحمل کنی...نتوانستم که تحمل کنم...
و حالا می فهمم که کوه غرورم... حتی اگر هزار بار زیر پاهایت لگد مال شود...
باز هم تو آن قدر برایم ارزش داری که دوباره بلند شوم...!
تو را من دوس دارم...جور دیگری...طور دیگری...شکل دیگری...
همه این ها را نوشتم که بگویم...:
تولـــــــــــــــدت مــــــــــــــبارک...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
وقتی فقط کمی با خودم تنها می شوم...
می روم گوشه ی اتاقم...پشت در...کز می کنم...
و تازه یادم می آید که چه قدر دلم برای خودم تنگ شده...
این روها آنقدر تند می گذرند که حتی گاهی...وقت نمیکنم ثانیه ای جلوی آینه بایستم...
در چشمانم خیره شوم و بفهمم آنچه را که از دست دادم...به سادگی...
وقتی...دفتر گذشته ها را نگاه می کنم...برگ برگش را...
بغضم می گیرد...عجیب هم بغضم می گیرد...
بلند می شوم...می روم پشت پنجره آتشش می زنم...
و با خودم فکر می کنم...
که چه قدر خوب می شود اگر با سوزاندن دفتر خاطراتم...
گذشته ام هم با آن بسوزد...
~~~
~~~
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی...
عشق داند که در این دایره سرگردانند...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
در تمام سه نقطه های دنیا هم که خلاصه شوی...
و در تمام علامت سوال های ذهن من...
باز هم...
خواهم گفت...
تو ه ی چ ی نیستی...هیچی...جز خروار ها ~ من ~...
که از تو جز پوچی چیز دیگری بار نخواهد آورد...
فقط...گاهی...دلتنگ می شوم که بگویم...
دلم عجیب برای تمام سه نقطه هایی...
که رنگی از با تو بودن دارد...
ت ن گ می شود...
هرچند روزها بگذرد...شب ها سپری شود...دردها کمرنگ شود...
و تو...خاکستری تر از آن خرداد خاکستری ۱۷ سالگی من بشوی...!
خاکستری...خاکستری...و خاکستری تر~~~
...
...
من از این ماه مسخره بیزارم...!
ب ی ز ا ر...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
هر شب که چشام و می ذارم رو هم...
آرزو می کنم که کاش...
آخرین شبی باشه که بی تو می گذره...
چه آرزوی محالی...!
...
...
تمام زندگیم ریخته به هم...
آدمکی که این پست و می خونی...
التماس می کنم...
ک م ک...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
می بینی...
چه ساده...هرگز ها...بوی نا می گیرند...
بوی همان زیر زمین نمور خانه ی مادر بزرگ را...
راستش را بخواهی...برای نوشتن توی این سیاهی...دو دل بودم...
دو دل بودم که بیایم...بنوسم...
از دلتنگی هایم بگویم ...
از اینکه بین تمام سیاهی های زندگیم...
این سیاهی جور دیگریست...
حال و حوای دیگری دارد...
گاهی...شب ها...میون تمام نقاط نورانی افکارم...
و تمام خیال ها و آرمان های رنگارنگم...
بی هوا...دلم برای سیاهی اینجا...و خاطرات گذشته تنگ می شود...
برای تمام تلخی ها و شیرینی هایش...
برای تمام آن روزهای سرد خاکستری با تو بودن...
برای قالب این سیاهی که دیوانه وار دوستش دارم...
وآن دخترک غمزده ی گوشه ی وب...
که شباهت نزدیکی با روزهای گذشته ی سگ ولگرد دارد...
حالا...باز... من اینجام...میون تموم یادگاری های آدمک قصه ی گذشته ها...
حالا...آرزوهایم...افکارم...و دردهایم...رنگ و بوی دیگری گرفته اند...
رنگ و بویی که هنوز هم با گذشت تمام آن روزها...
باز هم طعمی از حسرت را به دنبال می کشد...
حسرت تمام آن کاش ها و شاید ها...
گذشت...از تیرگی های ذهن من تنها...
یاد تو ماند و تلاش بی سابقه ام برای این سال سرنوشت ساز..!
...
...
هفت ماه و هفت روز دیگر...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
توی تاریکی اتاقم گم شده بودم...توی نگاه هر روزه ی اطرافیانم...
اومدم این سیاهی و واسه خودم ساختم...واسه دل بی صاحابم...
نذاشتید اینجام آرامش داشته باشم...
هی...تو ...بی نام...هر کی هستی...هنوزم نشناختیم...
نمی تونم بفهمم کی هستی..اما عذابم میدی...
میرم...اینجا همش خاطره اس...
خاطره ی بدترین روزای زندگیم...
شاید بهتر باشه تو خودم بشکنم...بعد از این پست ...پستی نخواهد بود...
هرگز..!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
نمی دونم چرا دوباره این صفحه ی سیاه و باز کردم و ...
شروع کردم به خط خطی کردن ...
اما ...
یه چیز و خیلی خوب می دونم ...خیلی خیلی خوب ...
اینکه وقتی اعصابت ک ی ر ی ه و ...
مغزت ت ع ط ی ل ...
وقتی قلبت س و ر ا خ ه و ...
دلت پر از ح س ر ت ...
وقتی چشمات ک و ر ه و ...
گوشات ک ر ...
جز یه مشت سیاهی و وجب ها گه ... و هزاران لحظه ی تخمی ...که دور تا دورت و گرفته ...
و یه عالمی لاشخور که میان و ک...س شعر تحویلت می دن ...و زیر پاهاشون لهت می کنن ...
هیچی نمی تونه باورت کنه و با سکوت خودش فریاد بزنه که ....
اون انسانیتی که تو سالهاست دنبالشی ...
خیلی وقته که ک..س خلیه حاد گرفته و افتاده گوشه ی انباری خونه ی مادر بزرگ قصه ها ...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
کلافم...
حوصلم از خودم سر رفته این روزها...
هیچی آرومم نمیکنه...حتی...شنیدن صدات از این دور دورا...
هیچی...!!!
~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~
دوس دارم برم رو یه بلندی...
نزدیکای آسمون...داد بزنم...
دوس دارم بیای پایین...بغلم کنی...دستام و بگیری تو دستت...
دوس دارم تو بغلت گریه کنم...
تو بغل تو...تو خدا جون...تو...لعنتی...تو
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
می گویی: من از تردید بیزارم و از آدم مردد بیزار تر...
برو سنگ هایت را با خودت وا بکن...اگر توانستی باورم کنی برگرد...
و اگر نه...راهت را برای همیشه از من جدا کن...
~~~
می رم گوشه ی اتاق...تو تاریکی محض...به تو فک می کنم...
به تویی که پیش عسلی چشام همیشه سبز بودی و آبی...
نمی دونم چرا امشب در بی رنگی عجیبی غوطه وری...
محال است...حتی اگر باورت هم نکنم...بی تو بودن مرگ است...!
راستی...هنوز هم نفهمیدم...توانستی زنده به گورم کنی یا نه..؟!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
تمام امروزم...
در خماری قرص های خواب آور گذشت...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
پشت این دیوار ها...
زندگی جریان داره...
این رو از هیاهوی خیابون می فهمم...
اما...من...این جا...مرده ام...
مرده...!!!
دلم گرفته...
اندازه ی تموم روزای نبودنت...
اندازه ی تموم شبهایی که تا خود صبح با اشک گذشت...
با بغض و ناله...
اندازه ی احساساتی که تو اوج طغیان...احساس می کنم...داره کمرنگ میشه....
کمرنگ و تباه...
زاستی...مقصر منم یا تو...؟
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
باصدای اذان صبح بر می خیزم...
سجاده ام را باز می کنم...و نمازم را می خوانم...
در حالی که چشم هایم مثل ابرهای بهاری سیری ناپذیر می گریند...
با تمام خلوص نیتی که در خود سراغ دارم خدارا صدا می زنم...
دلم می خواهد بگویم:خدایا راضیم به رضای تو و تسلیمم به امر تو ...
دلم می خواهد بگویم توکل میکنم به تو که همانا کافی هستی برای کسانی که توکل میکنند به تو...
اما نمیتوانم...هرچه میکنم به زبانم نمی اید آنچه که عمری به ان اعتقاد داشته ام...
پس سرم را روی مهر میگذارم و از ته دل میگویم:
خدایا...اورا به من بازگردان...
بهای آن هرچه باشد خواهم پرداخت~~~خواهم پرداخت~~~خواهم پرداخت~~~
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
دیگر دیر وقت است...
معده ام درد می کند...و سرم به شدت گیج می رود....
امروز...بدترین روز زندگیم بود...
انتظار کافی است...
نیمه شب است...بهتر است که دیگر بروم و بخوابم...
حقارت بس است...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
من...
از زندگی هیچی نمی خوام...
از تو...آی خدا...ازت هیچی نمی خوام...
فقط دلم می خواد...
چشام و ببندم...آروم آروم ... و دیگه هیچ وقت بلند نشم...
دیگه توان هیچی نیست رفیق...
حتی جنگیدن...!!!
حالا من ...
فقط یه مرده ی متحرکم...
بیا تف کن تو صورتم..!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
من...
سگ ولگرد دیروز...
و ترانه ی امروز...
من...
هیچ...پوچ...تهی...
من...من....باید گم شم...
فقط یکی بگه کجا...؟!!!
~~~
~~~
و قرمز رنگ ها...
حذف می شود...
حذف...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
دیگه...
از بی تو بودن نمی ترسم...
چون دیگه هیچی مهم نیست...
حالا...
منم و آینده...بی تو...بی فکر تو...بی وجود تو...بی شونه های تو...
فراموشی مطلق...!!!
یه هدف ... یه انگیزه...که به زندگیم...به وجودم...به افکارم...
به همه چی گرما می بخشه...
احساس می کنم...حق با توس...
دارم طلوع می کنم...
یه طلوع...که غروبش نزدیک نیست...
نیست...نیست...نیست...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
می ری اون ته ته های چشمام...
خیره میشی...به عمقی که می دونی هیچی توش نیس...
پوچه پوچ...بی ذره ای احساس...بی تفاوتی محض...
می گی: انگار در تلاطم تاریکی داری طلوع می کنی...!!!
می خندم...تو از طلوعم می گویی...من از غروبش...
باز هم می خندم...قهقهه...
خنده ای که با بغض تمام میشود...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
در دلم آرزوی آمدنت می میرد...!!!
رفته ای اینک...اما آیا...
باز برمیگردی...؟!!!
چه تمنای محالی دارم...
خنده ام میگیرد...!!!
...
...
حس عدد صفر و دارم...
پوچ...تهی...کبود...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
می دونی...
باید بریزی دور...
همه ی افکارت و...
تک تک آرزوهات و...
همه ی چیزایی و که یه روزی واست بزرگ بودن...هدف بودن...امید بودن...
آره بریزشون دور...اصلا کی گفته خودت باشی...اصلا واسه چی باید باشی..؟
هوم..؟!!! این همه درد بکشی که آخر بمیری..؟بری یه دنیای دیگه..؟ کیری تر از اینجا..؟!!!
هه...برو بابا...دلت خوشه...این زندگی...این آدما...همه و همه...بوی تعفن میده...
حتی این وبلاگ...این نوشته ها...این ناله های کودکانه...این بغض های زجر آور...
می خوام برم...از دنیای شما آدمک ها...می خوام برم...یا امروز یا فردا..!!!
بدرود..!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
اگه کسی...
با آی دی من آن شد...(samira1girl)
بنده نیستم...
یکی پسوورد من و عوض کرده...
نمی تونم آن شم باهاش...
آی دی جدید و از رو ایمیل بردارید..!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
اگه برگشته باشی...
اگه...
اگه...
اگه...
جای پایت را خواهم بوسید...
!!!
د ل ت ن گ م...
د ل ت ن گ ...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
این منم...
منی که این روزها...
خودم را...
در تمام چاله های دیوارم حفر می کنم...
تا...
نفسی بی تو کشم...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
دنیا پر از فراموش کردن آدماست..!!!
من...بین اون همه خاطره چی کار می کنم...؟!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
من ...
دلم ...
خیلی چیزا می خواست ...
اما ...
مهم نیست ...
خیلی وقته که دیگه هیچی مهم نیست ...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
|
و امشب...
من هستم و ...
بی خوابی...
تاریکی اتاقم...
اشک های تمام نشدنی...
فکر آینده ی نا معلوم...
آی ی ی ی ی ی ی...
آی ی ی ی ی...
آ ی ی ی...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد