هی یه وجب گه...
یادته ...
بیمار بودی ... یه مرض خطرناک داشتی ...
خیلی خیلی خطرناک ...
یادته ...اون موقع ها که کلمه به کلمه ی وبت و می جویدم ...
همون قالب سوسکه ...همون حرفای در گوشی زیر دوش حموم ...همون دیوونه بازیای گهیت ...
یادته رفیق ...؟ سرطات داشتی ...
سرطان ع ق د ه ...
حالا نگام کن ...منم به دردت مبتلا شدم ...
سرطان گرفتم ...سرطان غقده ...عین خودت ...
عقده ی چی ...؟!
چیچیرتا ...؟!
می گن ...م ح ب ت ...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
ساعت ها می گذره ...
دقیقه ها...
ثانیه ها ...
هه هه ... ما به کجا می رسیم ...؟!
هیچ جا ... یا نهایتا یه تخمدانی که حتی لایق اونم نیستم...
هی رفیق...
می خوام گریه کنم ...
نه ...می خوام بخندم...
یه خنده ی تلخ ..به یه زندگی که داره تباه میشه ...
من فقط می نویسم ...
بغضی که در گلویم هست ... خیلی وقت است توان حرف زده را از من گرفته...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
این روزها عجیب در خودم غرق شده ام ...
این روزها خودم را در کوچه پس کوچه های ذهنت نافرم گم کرده ام...
این روزها دلم اندکی هوای چشم های بارانی گذشته ام را کرده ...
این روزها دیگر خودم را نمی شناسم ...
در حسرت دیروز و در انتظار فردا می سوزم ...
دیگر از این همه بی تفاوتی لذت نمی برم ...
خدایا ...خداوندا ...
روزی که احساس را میان بندگانت تقسیم می کردی ...
کدام گوری گم شده بودم ...؟!
سهم من ... از زندگی همین ها بود ..؟!
باشد ....حرفی نیست ..!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
|
بعضی موقع ها از خودم لجم می گیره ...
از خودم ...احساساتم... افکارم و ...
بعضی موقع ها ...
دیوونگی می زنه به سرم و ...
دلم می خواد برم رو یه بلندی ...
اونقدر داد بزنم که دیگه هیچ عقده ای تو وجودم نمونه ...
برم رو یه بلندی و تا جایی که می تونم دری وری بار این ملت دزد و قاتل و بی وجدان بکنم ...
بعضی موقع ها ...دلم می خواد ...
از همون بلندی خودم و پرت کنم پایین تا رو همه زشتی ها یه ضبدر قرمز بکشم ...
تا دیگه هیچ کثافت کاری ای نبینم ...
من نمی دونم ...اخه ...تو که اینقد بزرگی ...
چرا تو ساختن دنیا خسیس بازی دراوردی و یه ذره قشنگ تر نیافریدیش...؟!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
تا حالا از خودت پرسیدی ...
خدایی که می گن همه ی ما ها رو افریده ...
و خیلی خیلی قدرتمنده..
خودش چه جوری به وجود اومده ...
از روزی که تو این و ازم پرسیدی ...
بدجوری مغزم هنگ کرده ...
هرچی فک می کنم ...
حتی ..
به ناکجا ابادم نمی رسم ...
تف به رو این افکار تخمی ...
بالاخره یه روز از این تیمارستان گرد لعنتی فرار خواهم کرد...
شک نکن...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
گاهی دلم از اون چیزای خیلی خیلی یواشکی می خواهد...
از اونایی که هیچ وقت ...
حتی به خودم اجازه نمی دادم که بهش فکر کنم ...
اما حالا ...
مهم نیست...
خیلی وقته که دیگه هیچی مهم نیست...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
اسمان ...هم ...
این روزها ...
با تمام پاک بودنش ...
با تمام ابی بودنش ...
با تمام بزرگ بودنش ...
تف هم به صورت مخلوقات خدا نمی اندازد ...
همان خدایی که ...
به قول صاق هدایت ...اون بالا نشسته ...فرنی می خوره ... و به ما ادمک ها می خنده ...
تو هم بخند رفیق...
خنده ای که از هزاران گریه دردناک تره ...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
نقابی که به صورت زده ام ...
روز به روز چهره ام را کریه تر می کند ...
می گویم که شما هم باور کنید ...
خیلی وقت است ...
شده ام همان نخاله ای که 4 ماه پیش بودم ...!
دیگر ...
نه سکوت را دوست دارم ... نه شب را و نه دلتنگی های شبانه را ...
دیگر دردهایم را از یاد برده ام ...
دیگر نمی خواهم خودم باشم ...
نجابت به انسان هیچ چیز نمی بخشد ...
می خواهم کثیف ترین ادمک دنیای خودم باشم ...!
م ی ف ه م ی ...؟ کثیف ترین ...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
تو خیابون که راه میری ...
هزار تا چشم هیز ...
همچین نگات می کنن که انگار می خوان ...
فلان جات و از جاش درارن ...
وقتی چشمم به چشای شما لاشخورا میفته ...
ارزو میکنم ...
که کاش میشد از انسانیت بر باد رفته استعفا داد ....!
اوووووووووووووووووق...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
نوم نوم نوم ...
هر روز کوچکتر از روز قبل می شوم ...
روحی که شکست ...
باید روش بالا اورد ...
نوم نوم نوم ....؟
یادگاری روزای بد ... این وب با تموم تخمی جاتش ...
من به این صفحه ی سیاه معتادم ...
رفتن کار من نیست ... بیخیال دررس و زندگی ....
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
|
هی کونی مونی ...
من ...
می فهمی من ...
ع ا ش ق ...
نیستم ...
عشق مال بچه سوسولاست ...مثه تو و ووو...
دیگه اینکه ...
ک س ننت ... همین ...
با اجازه رفقا ... میریم پی درس و زندگی ...
فعلا ..!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
من ...
م
ی
ب
خ
ش
م
...
!!!
!!!
...
چون ...
خرم دیگه ...
دوست داشتن که کشک نیست ...
چیچرتا ...؟
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
زندگی ارام است ...
من هم ارامم ...
بهار در راه است ...
من به عطر خوش بودن هم قانعم ...
هر چند ...
زندگی ...
سالهاست با من سر جنگ دارد ...
مهم نیست ...
عشق زیر پای شهوت لگد مال شد...
مهم نیست ...
دوست داشتن تو بغل تو به گه کشیده شد ...
مهم نیست ...
و من ...
زیر پای تو خم شدم ...!
اووووووووووووووووووق ...
به تخم نداشتم ...هر گهی می خوای بخور ...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
واژه ها خود را بر سرم می کوبند ...
بسترم شده است ...
اندک جایی برای زیستن ...اندک جایی برای مردن ...
دلم به حال خود می سوزد ...
این بازی شوم ...
حق من نبود ... به خدا نبود ...!
خسته ام ...
فقط بگو چرا ...؟ چر ا ...؟ چرا ...؟
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
کوه با نخستین سنگ ها اغاز می شود ...
و انسان با نخستین دردها ...
و من ...
با نخستین نگاه تو به پایان رسیدم ...
هیچ کس این گونه فجیح به کشتن خود بر نخواست ...
که تو اینگونه وقیح ...
تشنه به خون من ...
لحظه ها سپری می کنی ...!
باور کردم ...بس است ...
دوست داشتن هم ....سرم را زیر اب کرد ...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
با رنگ زرد می نویسم ...
نوشته هایی که به رنگ روزند ...
و بوی خاکستر می دهند ...
دلم خیلی چیزا می خواست ...
اما یه تو گوشی اساسی که از زندگی خوردم ...
فهمیدم ...دلم گه خورد ...دلم غلط کرد ...
حالا دلم خفه خون گرفته ...
جز اندکی ارامش ...انکی سکوت ... اندکی نجابت ... اندکی صداقت ...
هیچ چیز نمی خواهد ...
زرد نوشتم ... چون صدایی در گوشم زمزمه کنان می گوید :
زرد رنگ ن ف ر ت است ...
هرگز تو را نخواهم بخشید ...!
ه ر گ ز ...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
گوشه ی اتاقم ...یه جا رو زمین نشستم ...تکیه ام و دادم به دیوار و ...
به سقف خیره شدم ... یه هو ... یه عالمی خاطره جلو چشام ظاهر میشه ...
خاطره ی روزایی که خیلی ساده گذشتن ... با سرعت نور ...
می گذره ...
2/1 انسانی ... اوایل سال ... شهرام رحیمی ... نفر اول تجربی ...
می گذره ...
نیمکتای اخر کلاس ...من و عاطفه ...سوده و ندا ... ساناز و فوژان ...
می گذره ...
یکشنبه ...سه شنبه ها ... ساندویچای ساناز ... من و سوده عین قحطی زده ها ...
می گذره ...
زنگ جغرافیا ... تقلب روی میز ... نگاه ملامت بار حاتمی ...
می گذره ...
کلاس اقتصاد ... طبقه ی اول جهنم ...نامه نگاری من با ندا ... صدای پای خانوم رسوایان ...
می گذره ...
زنگ عربی ... دل نازک خانوم نیکو ...حاضر جوابی های من ... یک هفته اخراج از کلاس ...
می گذره ...
امار و مدل سازی ... به یاد شعر شاملو ...یه لبخند تخمی ... فریاد بدری ...
می گذره ...
زنگ محمدی ... ترانه زیر میز ... در حال پچ پچ با موبایل ... خشم اژدها ( محمدی )
می گذره ...
پیچوندن کلاس ... سر وفایی ... پشت مدرسه ... کنار دستشویی ... کر کر من و عاطفه ...
می گذره ...
صدا تق تق تخم شکستن ... سر کلاس عبداللهی ... و بعد ... پرت میشم از کلاس بیرون ...
می گذره ...
دردا زیاده ...ترانه خسته ...کلی حرف نگفته ... میاد بلاگفا... یه وب می زنه ...
می گذره ...
لاشخور ...دختر سگی ... یه وجب گه ...
من غرق شدم ... تو این بلاگفای بی در و پیکر ...
می گذره ...
2 اردیبهشت ...با بچه ها می ریم مشهد ...
5 صبح ... حرم امام رضا ... همه دارن نماز صبح می خونن من اونجا ...تو اون شلوغی ...
یه جا کپه ی مرگم و گذاشتم ... خانوم مجد غر می زنه ...
سال دیگه از اوردن ترانه به این مکان مقدس معذوریم ...
و من ... خمیازه می کشم ... اخه کله سحر ... صدای نقاره شنیدنمون دیگه چیه ...!
می گذره ...
میشه یک خرداد ...یه هو ...زندگی می چرخه ...تو میای ...من ... متولد میشم ... دوباره ...
امتحانای خرداد ریده میشه ... روز کارنامه ها ...79000 تا صلوات ... اخیش به خیر گذشت ...
گذشت ...گذشت ...گذشت ...
من به کجا رسیدم ..؟ نا کجا اباد ...یه جا رو ابرا ...
گذشت ...گذشت ...گذشت ...
من چی شدم ...؟ یه سگ ... یه سگ ولگرد ...
هاپ هاپ هاپ هاپ هاپ ...
+ د ی و ا ن گ ی ...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
شب ...
تاریکی ...
اسمون ...خالی خالی ...بدون ستاره ...
من ...تنهای تنها ...
تو یه قفس در بسته ...
محروم از ولگردی های شبانه ...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
همه چیز سیاهه ...
دل ها ...چهره ها ...ذهن ها ...نیت ها ...
درست مثل شب ...
حتی خورشیدم سیاهه ...
امروز خودم دیدم ...
وقتی درست بهش نگاه کردم ....
سیاه سیاه بود ...
وقتی فکر ادم ها سیاه باشه ...سیاهی همه جارو می گیره ...
حتی خورشید رو ...
و من امروز وقتی دیدم یه پسر بچه ی 13-14 ساله ...
سر چار راه نظام اباد ... دنبال یه شاخه معرفت می گرده ...
تازه معنی سیاهی رو درک کردم ...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
اون روزا ...
وقتی تنها بودم و دلتنگ ...
وقتی زندگی اجبار بود و مرگ حسرت ...
وقتی وجودم بوی گند نا امیدی می داد و حرفام بوی گند درموندگی ...
وقتی ... وقتی ...وقتی ...
حالا خیلی وقته از اون وقتیا گذشته ...
اون روزا گذشت ... منم گذشتم ...
اون روزا به پوچی رسید و من به یه قفس رسیدم ...
یه قفس با یه هم قفس ...
یه هم قفس که هم ... هم قفسم شد و هم ... هم نفسم...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد