بعضی موقع ها از خودم لجم می گیره ...
از خودم ...احساساتم... افکارم و ...
بعضی موقع ها ...
دیوونگی می زنه به سرم و ...
دلم می خواد برم رو یه بلندی ...
اونقدر داد بزنم که دیگه هیچ عقده ای تو وجودم نمونه ...
برم رو یه بلندی و تا جایی که می تونم دری وری بار این ملت دزد و قاتل و بی وجدان بکنم ...
بعضی موقع ها ...دلم می خواد ...
از همون بلندی خودم و پرت کنم پایین تا رو همه زشتی ها یه ضبدر قرمز بکشم ...
تا دیگه هیچ کثافت کاری ای نبینم ...
من نمی دونم ...اخه ...تو که اینقد بزرگی ...
چرا تو ساختن دنیا خسیس بازی دراوردی و یه ذره قشنگ تر نیافریدیش...؟!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
تا حالا از خودت پرسیدی ...
خدایی که می گن همه ی ما ها رو افریده ...
و خیلی خیلی قدرتمنده..
خودش چه جوری به وجود اومده ...
از روزی که تو این و ازم پرسیدی ...
بدجوری مغزم هنگ کرده ...
هرچی فک می کنم ...
حتی ..
به ناکجا ابادم نمی رسم ...
تف به رو این افکار تخمی ...
بالاخره یه روز از این تیمارستان گرد لعنتی فرار خواهم کرد...
شک نکن...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد