کلافه ترین ادمک دنیای ادمک ها ...
این منم...
گوشه ی اتاق دلتنگی ها ...
دختری تنها ... نشسته است ...
و به یاد لحظات تخمی زندگیش...
چای می نوشد ... اشک می ریزد ... و دیوانه وار فریاد می کشد ...
و باز یاد تو ...
ناجی دخترکی است که از دار دنیا فقط یک صفحه ی سیاه دارد ...
یه گوشی درب و داغون موبایل ...
و هزاران هزار حرف ناگفته از لحظات جنون اور زندانی که در ان روزها سپری می کند ...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
...
...
...
روزگارانی دلی داشتم ...
مملو از ارزوهای رنگارانگ...
دیر گاهی است ....
ارزوهایم در گور خویش خفته اند ...
و من هنوز در عزای روزهای از دست رفته ام ...
هه هه ... هم چو کلاغ ها سیاه بر تن می کنم و بالای گور تنهایی خویش قار قار می کنم...!
قار قار...!!!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
و اما ...
راه که به بیراهه رسید ...
تو اولین کسی بودی که رهایم کردی ...
تو...
تو...
تو...
تویی که بودنت...
عذاب بود...مرگ بود...ک..س خلیه محض بود...
و من ...
خارت میشوم... خارت...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
چای تلخ تلخ...
همراه یه لبخند تخمی ...
با یاد یه دیوونه ی زنجیری ...
زیر دوش حموم...
کلی فکر درب و داغون ...
یه تنه خسته ...
حسرت یه عمر یواشکی های لذت بخش...
می دونی همه ی اینا به کجا ختم میشه...؟!
کسی که طعم یه اغوش گرم و مهربون و چشید ...
دیگه نمی تونه ساده از خیلی یواشکی های لذت بخش زندگیش بگدره ...
این جوریه که میشه یه هرزه ی دوست داشتنی...
از خودم نفرت دارم ... م ی ف ه م ی ...؟
دارم خفه میشم ... هوا نیست...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
به اندازه ی سکوت 17 سال از زندگیم حرف دارم...
اما خفه میشم...
نمی خوام کسی با شنیدن صدام...
یایا خوندن ک...س شعرام اووووق بزنه...
ترانه جون ... لال مونی بگیر عزیزکم...
اووووووووهوووووووووووووم...!
ل ا ل مونی...!!!
نوشته هایم هیچ مخاطب خاصی ندارد ...
تهمت بیجا نزنید خواهشا...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
الان از اون وقتاس که تو سکوتم گم شدم ...
الان از اون وقتاس که از زور دیوونگی نشستم رو تختم .. تو تاریکی و باز ...
خچ خچ ... لباس های بیچاره ام ...اه ...
الان از اون وقتاس که از زور تلخی حتی نفسم در نمیاد ...
الان همون وقتیه که نه خودم و میشناسم ...نه تورو ... نه خدات و ...!
پس ... لعنت بر من ...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
با خودم حرف می زنم ...
تند و تند ...پشت سرهم ...
سرم گیج میره ...
چشام میفته رو هم ...
میشینم وسط اتاق ...
سرم و محکم با دستام می گیرم و داد می زنم ...
خدایا ...
میشنوی ...؟ کارت دارم ... بلند شو ...نگام کن ...
منم ...یه بنده ی حقیرت که شک ندارم از افریدنم شرمساری ....
اما ... این بار ... واسه اخرین بار دستم و بگیر ...
میگیری ...مگه نه ...؟!
بهت نیاز دارم ...بیشتر از همیشه ...
ای خدا ...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
جلوی اینه وایمیستم...
خودم و نگاه می کنم ...
زل می زنم تو چشام ...
با خودم میگم ... دختر جون دنبال چی می گردی ...؟
یه حسی میگه ... دنبال یه چیز خوب تو عمق عمق چشام ...
یه چیزی که ثابت کنه...
من همونم که تو افریدی ... یه ا د م ...
اما ... هه هه ...
از چشام بدم میاد ... چشامم بهم دروغ میگه ...
ته ته چشام به یه جا می رسه ...
به یه سوال ...
خدایا ...مگه نمیگن تو خیلی خیلی مهربونی ...
پس این جهنم کوفتی چیه که همرو اسیر خودش کرده...؟
اگه تو این همه مهربونی ... اگه این همه بخشنده ای ...
چرا به بنده هات اجازه میدی این قدر بیرحم نشونت بدن ...
چرا خدا جون ...؟ چرا ...؟!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
هی یه وجب گه...
یادته ...
بیمار بودی ... یه مرض خطرناک داشتی ...
خیلی خیلی خطرناک ...
یادته ...اون موقع ها که کلمه به کلمه ی وبت و می جویدم ...
همون قالب سوسکه ...همون حرفای در گوشی زیر دوش حموم ...همون دیوونه بازیای گهیت ...
یادته رفیق ...؟ سرطات داشتی ...
سرطان ع ق د ه ...
حالا نگام کن ...منم به دردت مبتلا شدم ...
سرطان گرفتم ...سرطان غقده ...عین خودت ...
عقده ی چی ...؟!
چیچیرتا ...؟!
می گن ...م ح ب ت ...
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
ساعت ها می گذره ...
دقیقه ها...
ثانیه ها ...
هه هه ... ما به کجا می رسیم ...؟!
هیچ جا ... یا نهایتا یه تخمدانی که حتی لایق اونم نیستم...
هی رفیق...
می خوام گریه کنم ...
نه ...می خوام بخندم...
یه خنده ی تلخ ..به یه زندگی که داره تباه میشه ...
من فقط می نویسم ...
بغضی که در گلویم هست ... خیلی وقت است توان حرف زده را از من گرفته...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
این روزها عجیب در خودم غرق شده ام ...
این روزها خودم را در کوچه پس کوچه های ذهنت نافرم گم کرده ام...
این روزها دلم اندکی هوای چشم های بارانی گذشته ام را کرده ...
این روزها دیگر خودم را نمی شناسم ...
در حسرت دیروز و در انتظار فردا می سوزم ...
دیگر از این همه بی تفاوتی لذت نمی برم ...
خدایا ...خداوندا ...
روزی که احساس را میان بندگانت تقسیم می کردی ...
کدام گوری گم شده بودم ...؟!
سهم من ... از زندگی همین ها بود ..؟!
باشد ....حرفی نیست ..!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد
|