ساعت ها می گذره ...
دقیقه ها...
ثانیه ها ...
هه هه ... ما به کجا می رسیم ...؟!
هیچ جا ... یا نهایتا یه تخمدانی که حتی لایق اونم نیستم...
هی رفیق...
می خوام گریه کنم ...
نه ...می خوام بخندم...
یه خنده ی تلخ ..به یه زندگی که داره تباه میشه ...
من فقط می نویسم ...
بغضی که در گلویم هست ... خیلی وقت است توان حرف زده را از من گرفته...!
+
نوشته شده در توسط سگ ولگرد